
خاطرات دوستی من با زنی شوهردار
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم !می شود!
آرام تلقین می کنم
حالم ،نه،اصلا خوب نیست
تا بعد،بهتر می شود
فکری برای این دل آرام غمگین می کنم
من میپذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این ،صد بار تحسین می کنم
کم کم زیادم می روی
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش ،صد بار تمرین می کنم
رفتن تو نمی تونه مرگ این خاطره ها شه
بذار بین ما همیشه یه نفس فاصله باشه
رفتن تو نمی تونه تو رو از دلم بگیره
تو به هر راهی که میری پای من سمت تو میره
سهم من از تو همین بود : پای عشق تو بشینم
تو چه باشی چه نباشی من ............
از دوستاي عزيزي که مي تونن تو تايپ اين خاطرات به من کمک
کنن خواهش مي کنم تو قسمت نظرات بهم خبر بدن ....
![]()
تصمیم دارم خاطراتمو ادامه بدم ............
هر خاطره ای ، خاطره نمی شود ...
هر دردی ، درد نیست تا روح را مثل کاغذ مچاله کند ...
خاطره باید جان داشته باشد که زنده بماند ....
باید روح داشته باشد تا برای همیشه جاودانه شود ....
خاطره باید بسوزاند و خاکستر کند ...
آنطور که نبودِ تو با من کرد ...
بهار می آید ، چه من شور جوانه زدن داشته باشم چه نه ...
امسال هم وقتی تاپ تاپ قلب تنگ خالی گوشه طاقچه مرا به یاد ماهی هفت سین می اندازد ، در می یابم بهار نزدیک است ....
نقش و نگار قالیهای آویزان از بام همسایه تولد گلهای بهاری را نوید می دهد ....
دلم هوای خانه تکانی دارد ...
کدورت و غبار و اندوه یکسال دلم را را با کاسه ای روشنایی می زدایم ...
خاطرات را امّا نه ، آنها مثل همیشه ، تنها مرتب می شوند ...
بعضی از آنها در صندوقچه ای که با خط قرمز روی آن نوشته شده : هرگز باز نشوند ، و بعضی دیگر در قابی زیبا آویزان به دیوار ذهنم ...
حال آرام و سبک نشسته ام کنار هفت سین و با خود زمزمه می کنم :
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
و به این می اندیشم که :
هرگاه انقلابی در قلبم و تحولی در حالم بوجود آید برای من عید است ...
چه بهار بیاید چه نه ....
با التماس بهم می گفت اشتباه کرده ، اون مقصره و من هیچ تقصیری ندارم ، می گفت دوستم داره و اگه به من طوری بشه اون باید چی کار کنه ، بالاخره انقدر گریه کرد و التماس ....